تبليغاتX
يافته هاي روزمره

يافته هاي روزمره

مطالبی کوتاه در باره همه چيز

 

غضنفر و دوستش تصمیم می گیرند فارسی حرف بزنند.

 اولی: پا شو!

دومی: نمی پاشم!

 اولی: نمی پاشم چیه؟ باید بگی پاشیده نمی شوم!

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط هادی| |
 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم@
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.1@
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد @
می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.1@
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند.1@
اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.1@
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .1@
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود .1@
رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.1دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .1@
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم .1@
تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .1@
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ@
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .1@

ا-انگشتم درد گرفته .... 1@
حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد .1@
پرسید مامانت خانه نیست ؟@
گفتم که هیچکس خانه نیست .1@
پرسید خونریزی داری ؟@
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .1@
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟@
گفتم که می توانم درش را باز کنم .1@
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .1@
یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .1@
صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .1@
پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .1@
بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .1@
سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست .1@
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد .1@
او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .1@
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم .1@
او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند .1@
ولی من راضی نشدم . 1@
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند@
عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟@

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ،1@
همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .1@
وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد.1@
اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و @
من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .1@
وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم .1@
در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ،1@
یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .1@
احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد.1@
سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ،1@
اتوبوسمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد.1@
ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !1@
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .1@
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟@
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .1@
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟@
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .1@
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .1@
گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .1@

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .1@
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .1@
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ...1@
پرسید : دوستش هستید ؟@
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ...1@
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .1@
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ،1@
یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ....1@
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :1@
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط هادی| |

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط هادی| |



برسنگ قبرکشیشی چنین نوشته شده بود:آن هنگام که جوان بودم
وفارغ ازهمه چیزوتخیلم مرزومحدوده ای نمی شناخت درسرآرزوی
تغییردنیارامی پروراندم. بزرگتروخردمندترکه شدم دریافتم جهان
تغییرناپذیراست پس افق اندیشه ام رامحدودترکردم وبرآن شدم تا
تنهاکشورم راتغییردهم. امااین عملی نبود. پس ازسالهازندگی وتجربه
آخرین تلاش نومیدانه خودراصرف تغییرخانواده ام کردم اماافسوس
آن ها نیزکه نزدیک ترین کسان به من بودندتغییر نکردند. اکنون که
دربسترمرگ آرمیدهام به ناگاه حقیقتی رایافته ام .
تنها اگرخودم راتغییرداده بودم آن گاه نمونه ای می شدم برای اعضای
خانواده ام تا آنان نیز خودراتغییر دهند . با انگیزه و تشویق آنها چه بسا
که کشورم نیزاندکی اصلاح می شد. شاید می توانستم دنیاراهم تغییر بدهم

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط هادی| |
 

             

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:20 بعد از ظهر توسط هادی| |
 

 گاهی وقتا فکر این منو مشغول میکنه که ماها یعنی ایرانیا و کل آدمایی که مثل ما رفتار میکنن گاهی    وقتا چقدر بی محبت میشیم. نمونشم همین عکس زیره. اگه یه همچین صحنه یی رو در روبرومون  میداشتیم به غیر از اینکه  سنگی یا یه چیزی برداریم و پرتش کنیم تا حیوون بیچاره رو بترسونیم :بعدشم  بزنیم زیر خنده و بعدا از این شاهکارمون با افتخار برا دیگران تعریف کنیم کار دیگه یی  هم میکنیم؟؟؟؟؟؟؟

ولی خودتون دقت کنید که پشت این ببر زیبا چندتا ماشین با اون همه عکاس در حال عکاسی هستن

تازه دوربینی رو هم که داره از کل این ماجرا از این طرف ببر عکس میگیره رو به این جمع اضافه کنید !

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط هادی| |
 

یه نگاهی به عنوان مطلب همه چیزو روشن میکنه

بله روز جمعه ۸/۸/۸۸ رو میگم

هر ده سال این اتفاق میوفته ! اونم یه بار. جالبیش اینه که این تاریخ 

 تولد ضامن آهو امام رئوف ثامن الحجج امام رضا علیه السلامه !

همیشه دلم میخواست اگه نمی تونم اونجا باشم یاد اونجا تو دلم باشه !

هیچ وقت از  آقام خواسته ای برا خودم  نداشتم .

اما برا دیگران همه چی خواستم !

الانم دعا میکنم برا همه گرفتارا برا همه اونایی که مشکل دارن !

برا اونایی که نه  راه پس دارن نه راه پیش !

یا ثامن الحجج ای امام رئوف گره از مشکلات همه حاجتمندان باز کن !

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:34 بعد از ظهر توسط هادی| |
متن خبر :

چند ماه پس از توزیع لپ تاپ های(نوت بوک) موسوم به "صد دلاری"، که برای کمک به آموزش کودکان کشورهای در حال توسعه تولید شده است، مدل جدیدی از این لپ تاپ ها ساخته شده که استفاده از آن را برای همه به ویژه کودکان آسانتر و همچنین جذاب تر کرده است.گردانندگان طرح "یک لپ تاپ(نوت بوک) برای هر کودک" (OLPC)، گفته اند که مدل جدید لپ تاپ(نوت بوک) "اکس او" به نام تجاری "اکس او تو" (XO2)، مثل یک کتاب الکترونیکی است و قیمت آن از صد دلار به هفتاد و پنج دلار کاهش داده شده است. اولین باری که این طرح اعلام شد، گفته شد که شهروندان کشورهای پیشرفته فقط در صورتی می توانند این لپ تاپ های(نوت بوک) ارزان قیمت را خریدداری کنند که هزینه دو دستگاه را همزمان پرداخت کنند؛ شرکت فروشنده یکی از لپ تاپ ها را به خریدار می دهد و یکی دیگر را برای کودکی در یکی از کشورهای در حال توسعه ارسال می کند. این لپ تاپ ها(نوت بوک) در حال حاضر به جای صد دلار به قیمت 188 دلار به فروش می رسد اما هدف، تثبیت قیمت آن در حد صد دلار است و قرار است که طرح یک لپ تاپ در ازای یک لپ تاپ برای کودکان فقیر بار دیگر از سرگرفته شود. نیکلاس نگروپونته، بنیانگذار طرح "او ال پی سی" در جریان مراسمی در موسسه "ام آی تی" (Massachusetts Institute of Technology)، نمونه ای از این لپ تاپ ها را نمایش داد. گفته می شود که اولین دستگاه های اکس او تو در سال 2010 در اختیار کودکان کشورهای در حال توسعه قرار خواهد گرفت.

خوب همه متن بالا که یک خبر همین جوری بود. اما سخنان گهربار این جانب در رابطه با خبر بالا :

آخه یکی نیست بگه آدمای حسابی کشورای در حال توسعه که به نون شبشون محتاجن رو چه به کامپیوتر و لپ تاپ!

من خودم دارم از گرسنگی میمیرم اونوقت حالا بدوم دنبال لپ تاپ رایگان؟ البته اینشالا اجرشون محفوظ باشه خدا خیرشون بده ولی احتیاجات اولیه رو مثل خوراک خانه بهداشت و ... رو تامین بکنید بعد به بعد آموزش و این جور حرفا بپردازید !

ختم کلام !

 

منبع خبر

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط هادی| |

 

   خیلیم دلتون بخواد !

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط هادی| |
 

 

برا من که اون پسره ی لباس نارنجیه جالبه !    نظر شما چیه؟

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 8:11 بعد از ظهر توسط هادی| |